ترس از خدا
16 بازدید
تاریخ ارائه : 2/7/2013 1:01:00 PM
موضوع: اخلاق و عرفان

شاه عباس صفوى در شهر اصفهان با اندرونى خود سخت عصبانى شده و خشمگین مى‏شود ، در پى غضب او ، دخترش از خانه خارج شده و شب بر نمى‏گردد ، خبر بازنگشتن دختر به شاه مى‏رسد ، بر ناموس خود که از زیبایى خیره کننده‏اى بهره داشت سخت به وحشت مى‏افتد ، ماموران تجسّس در تمام شهر به تکاپو افتاده ولى او را نمى‏یابند .
دختر به وقت خواب وارد مدرسه طلاّب مى‏شود و از اتفاق به درب حجره محمد باقر استرآبادى که طلبه ‏اى جوان و فاضل بود مى‏رود ، درب حجره را مى‏زند ، محمد باقر درب را باز مى‏کند ، دختر بدون مقدمه وارد حجره شده و به او مى‏گوید : از بزرگ‏زادگان شهرم و خانواده‏ام صاحب قدرت ، اگر در برابر بودنم مقاومت کنى تو را به سیاست سختى دچار مى‏کنم . طلبه جوان از ترس او را جا مى‏دهد ، دختر غذا مى‏طلبد ، طلبه مى‏گوید : جز نان خشک و ماست چیزى ندارم ، مى‏گوید : بیاور ، غذا مى‏خورد و مى‏خوابد ، وسوسه به طلبه حمله مى‏کند ، ولى او با پناه بردن به حق دفع وسوسه مى‏کند ، آتش غریزه شعله مى‏کشد ، او آتش غریزه را با گرفتن تک تک انگشتانش به روى آتش چراغ خاموش مى‏کند ، مأموران تجسّس به وقت صبح گذرشان به مدرسه مى‏افتد ، احتمال بودن دختر را در آنجا نمى‏دادند ، ولى دختر از حجره بیرون آمد ، چون او را یافتند با صاحب حجره به عالى قاپو منتقل کردند . عباس صفوى از محمد باقر سؤال مى‏کند که شب گذشته در برخورد با این چهره زیبا چه کردى ؟ انگشتان سوخته را نشان مى‏دهد ، از طرفى خبر سلامت دختر را از اهل حرم مى‏گیرد ، چون از سلامت فرزندش مطلع مى‏شود ، بسیار خوشحال مى‏شود ، به دختر پیشنهاد ازدواج با آن طلبه را مى‏دهد ، دختر از شدت پاکى آن جوانمرد بهت زده بود ، قبول مى‏کند ، بزرگان را مى‏خوانند و عقد دختر را براى طلبه فقیر مازندرانى مى‏بندند و از آن به بعد است که او مشهور به میر داماد مى‏شود و چیزى نمى‏گذرد که اعلم علماى عصر گشته و شاگردانى بس بزرگ هم چون ملا صدراى شیرازى تربیت مى‏کند !

 مهدی سنجرانی